ostovanlawyer

نظر

در زمستانی سرد و خشک

کلاغی با چندتا جوجه اش زندگی میکرد.

اما کلاغ هیچ غذایی برای سیر کردن بچه هایش نمی یافت،

برای همین کلاغ هر روز تکه ای از گوشت بدن خود را به بچه هایش میداد

تا از گرسنگی تلف نشوند.

همین که بهار رسید و بچه کلاغ ها بزرگ شدند،کلاغ مرد

بچه هایش گفتند:خوب شد که مرد،

وگرنه مجبور بودیم باز هم همان غذای تکراری را بخوریم...

                                                                   این است واقعیت  تلخ زندگی . . .